اه! که چقدر فاصله ی ما دور است
فکر می کنم هیچ وقت نرسی
و من در کنار این دنیا تنها بمانم
و تو همیشه منظره ی من باشی
و در پیش چشم های من
در سینه ی چشم انداز من
قبله ی نگاه من
و هیچ وقت نه در کنار چشم های من
هیچ وقت ............
در این زاویه همواره تنها خواهم بود بی تو
تو را خواهم دید
و ان گاه چه بگویم
به یک نا بینا، یک بیگانه، یک دور دست
که چه ها می بینم؟................................
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی .......
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"
"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"
دردم ، درد "بی کسی" بود
شاخه گلی در دست
به استقبالم خوا هی امد............
ولی تو نیستی
ومن خسته
مثل رفتنم بر میگردم................
امیدی در دور دست
مثل ستاره ی صبح
سو سو می زند.......................
خواهد امد
و با اشتیاق تو را در اغوش خواهد کشید
و زندگی
چه زیبا خواهد شد.........
که خسته از تلاطم زندگی
واز اقیانوس های دور
به ساحل امده ام...................
با کوله باری از مهربانی
و توشه ای از صفای دریاها....................
با اندیشه های زیبا...................
به کناره نزدیک میشدم
و در انتظار...
اغوش بازی از ساحل
ولی ناگهان...
ساحل صخره ای
بیرحمانه واپسم زد
کف ا لوده و واخو رده
به دریا غلطیدم.....................
و در پرچین خیالم
ماهی های ریز و درشت اقیانوس
به شگفتی....
و واخوردگیم
خندیدند
در میان ادمها
که همدلی دیدن
همچو..............
صدفی در اقیانوس
که مرواریدی در دل می پروراند
نایاب است
می چرخم..................
وخسته از این تلاش
پیش می روم...................
یکی نبود ..........
زیر گنبد کبود
یه یاری داشتم
یه دوستی
یا خیال می کردم که داشتم.........................
یار با وفا
رفیق شفیق..........................
چه رویای قشنگیست داشتن همه ی اینها...........................
ولی افسوس...
سرابی بیش نبود...
زندگی..............
بی وجود عشق
وتپیدن های دل..............
برای وعده ی دیدار................
***
و چه غم انگیز است
زمانی که...............
احساس کنی
کسی در انتظارت نیست
و تو هم منتظر نیستی
و چه زیباست
دل پر از عشق
مالامل از محبت یار..................
ولی افسوس
در این زمانه
عشق حراج می شود
و همه چیز.....................
صوریست
وتنهایی
بهتر از عشق خریداریست
چو مرغی که.......
از شوره زار
پر می کشد............
به سرزمینهای دور
به طبیعت
به ذلال اب
به کوهساران
به دوردست ها........
خواهم رفت.
من از این دیار خواهم رفت..............
از اتشی که ......
می سوزاندم.
من از این دیار خواهم رفت..............
از ریا
از تزویر
ازرنگها
خواهم رفت............
من در غارها.........
با طبیعت
با اب ذلال
با تنهایی
در سکوت
نه حرفی
نه سخنی
نه دروغی
زندگی خواهم کرد....................
نامه بر امروز از پیشم گذشت......
کوله باری از نامه ها.....
بر دوشش گرانی می کرد.....
با نگاهی شرمسار
گفتمش نامه ای دارم؟.....
نگاه خسته اش گفت نه
با چشمانی بی فروغ.....
بدرقه اش می کردم.......
امیدی در دل داشتم
فردا زودتر می اید............
نامه ات را به من خواهد داد................


